پندهای زندگی
 
آخرين مطالب
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

هنوز به دیدار خدا می روند ...

خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ...

خدا در دستان کسی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد ...

خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته

 

برای درمان به بیمارستان می برد

خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!

خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و

 

آمده نزدیک من و تو!!

خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزدد!!

خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد

 

 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!

از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند

و یک عکس با روبان مشکی...

از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!

خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟

خدا همین جاست ،

نه فقط در عربستان

حاجی!!!

 

[ دوشنبه 11 آذر1392 ] [ 23:26 ] [ نوید ]
  همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه    زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:   شغلمان را تغيير دهيم   مهاجرت كنيم   با افراد تازه اي آشنا شويم   ازدواج كنيم   فكر ميكنيم،‌ زندگي بهتر خواهد شد اگر:   ترفيع بگيريم   اقامت بگيريم   با افراد بيشتري آشنا شويم   بچه دار شويم     و خسته مي شويم وقتي:   مي بينيم رييسمان نمي فهمد   زبان مشترك نداريم   همديگر را نمي فهميم   مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند   بهتر است صبر كنيم ...     با خود مي گوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :   رييسمان تغيير كند، شغلمان را تغيير دهيم   به جاي ديگري سفر كنيم   به دنبال دوستان تازه اي بگرديم   همسرمان رفتارش را عوض كند   يك ماشين شيك تر داشته باشيم   بچه هايمان ازدواج كنند   به مرخصي برويم   و در نهايت بازنشسته شويم....   حقيقت اين است كه براي خوشبختي،   هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.   اگر الآن نه، پس كي؟   زندگي همواره پر از چالش است.   بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم    و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين   مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.   به خيالمان مي رسد كه زندگي، همان   زندگي دلخواه، موقعي شروع مي شود كه   موانعي كه سر راهمان هستند، كنار بروند:   مشكلي كه هم اكنون با آن دست و   پنجه نرم مي كنيم   كاري كه بايد تمام كنيم   زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم   بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم   و ... بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!     بعد از آن كه همه ی اين ها را تجربه كرديم،   تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي   است كه ما آن ها را موانع مي‌شناسيم   اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم   كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.    خوشبختي، خود همين جاده است..   بياييد از هر لحظه لذت ببريم.   براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند   لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:   در انتظار فارغ التحصيلي   بازگشت به دانشگاه   كاهش وزن   افزايش وزن   شروع به كار   مهاجرت   دوستان تازه   ازدواج   شروع تعطيلات   صبح جمعه   در انتظار دريافت وام جديد   خريد يك ماشين نو   باز پرداخت قسط ها   بهار و تابستان و پاييز و زمستان   اول برج   پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون   مردن   تولد مجدد   و...   خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.    هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي    شاد بودن وجود ندارد.    زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.   اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات    زير پاسخ دهيد: 1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..   2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.   3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند   چه كساني هستند؟   4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.     نم يتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است،    اينطور نيست؟   نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را    به خاطر نمي آورد..   روزهاي تشويق به پايان مي رسد!    نشان هاي افتخار خاك مي گيرند!    برندگان به زودي فراموش ميشوند!   اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:   1. نام سه معلم خود را كه در تربيت   شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.   2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع    نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.   3. افرادي كه با مهرباني هايشان احساس   گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.     4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آن ها    لذت مي بريد، نام ببريد.     حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟   افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند،    ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،    ثروت بيشتري ندارند،    بهترين جوايز را نبرده‌اند ....   آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند،    مراقب شما هستند، همان هايي كه در   همه ی شرايط، كنار شما مي مانند ...   كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.    شما در كدام ليست قرار داريد؟ نمي دانيد؟   اجازه دهيد كمكتان كنم.   شما در زمره ی مشهورترين نيستيد...،    
[ یکشنبه 14 مهر1392 ] [ 14:52 ] [ نوید ]
زندگی مثل پیانوست دکمه های سیاه برای غمها و دکمه های سفید ب
رای شادیها اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید
و سیاه را با هم فشار دهی.
[ پنجشنبه 17 مرداد1392 ] [ 13:35 ] [ نوید ]

وقتی از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی 
حق نداری دستاشو بگیری که به دستات عادتش بدی .
وقتی کسی رو سهم خودت نمی دونی 
حق نداری پیچ و تابش بدنش رو زیرو رو کنی ...
وقتی موندنی نیست

حق نداری از آینده ای خوش باهاش حرف بزنی و براش رویا بسازی ...
وقتی دلت با موندن کنارش شک داره
حق نداری بهش بگی عشقم ...
وقتی همیشه دونبال یه حرفی . یحثی . سندی . بهانه ای که ترکش کنی
حق نداری ادعای دوست داشتن کنی ...
و وقتی به اعتماد کسی تکیه گاه شدی
حق نداری زمینش بزنی ...

ﮔــــــــﺎﻫـــﯽ ﺑـــــﺎﯾـــﺪ ﺯﻝ
ﺑـــــﺰﻧـــــﯽ ﺑﻪ ﺁﯾــــﻨﻪ

ﺧﯿـــــﺮﻩ ﺑﺸـــــﯽ ﺑﻪ ﭼﺸـــــﻤﺎﯼ
ﺧـــــﻮﺩﺕ

ﺑﮕـــﯽ: ﺑﻪ ﺩﺭﮐـــــــ ﮐﻪ ﺩﻭﺳــــﺘﻢ ﻧـــــﺪﺍﺭﻩ . . .

 

[ پنجشنبه 17 مرداد1392 ] [ 13:30 ] [ نوید ]

هيچ چيز در اين جهان
چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست.
با اين حال براي حل كردن آن چه سخت است
چيز ديگري ياراي مقابله با آب را ندارد.
نرمي بر سختي غلبه مي كند
و لطافت بر خشونت.
همه اين را مي دانند
ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند.

آمدنـــــ ـــــت را یادمــــــــــ

نیست


بیصدا آمدی بی آنکه مـــــــ ـــــن

بدانم


بی اجـــــــازه ماندی بی آنکه

مــــــ ـــــن بخواهم

اما اکنون ذره ذره وجـــــــودم

مانـــــدنت را تــ ــمنا

میـــکند

مهمان ناخوانده ی

قــــــــلبم

بمان که مانـــ ــدنت را سخـ ــت

دوســـــت دارمــــــــ

بمان برای باور من که

لحظه لحظه ی

زنـــــــــدگی خـــویش را

با تو

پــیوند زده ام

بـــــمان

که سخت دوستــــــــت دارمــــــــــــــ….

 

انسان نرم و لطيف زاده مي شود
و به هنگام مرگ خشك و سخت مي شود.
گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند
و به هنگام مرگ خشك و شكننده.
پس هركه سخت و خشك است
مرگش نزديك شده
و هركه نرم و انعطاف پذير
سرشار از زندگي است.
سخت و خشك مي شكند.
نرم و انعطاف پذير باقي مي ماند.

 

[ پنجشنبه 23 خرداد1392 ] [ 11:24 ] [ نوید ]

 

دلــم خانه ی اجــاره ای  نبــود... كه بیای و اجــاره كنی
و بعد از مدتی پس بدهی...
دل است  دیگر! شرط های  قول نــامه ای حالیش نمی شود!
نمی دانست عشق تــو تاریـخ دارد...
طفلكی فكر می كرد خریده ای
هم به قیمتی گزافــ!


[ شنبه 7 اردیبهشت1392 ] [ 0:29 ] [ نوید ]
دانشجویی به استادش گفت:

استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا

را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد

مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت

 کرده باشی او را نخواهی دید!
 
 
 
دنیا پــــــــــــر است از پلیدی
 
نه به خاطر وجود آدمهای "بد"
 
به خاطر سکوت آدم های
 
 "خوب" ... ...
 
 

[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ 19:21 ] [ نوید ]

 

چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری :

 

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند .

 

وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت


 با اعلانی بدین مضنون:


از این درب عروس و داماد وارد میشوند و از درب دیگر دعوت شدگان .

 

ملا از درب دعوت شدگان وارد شد


در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر


از این درب دعوت شدگانی وارد میشوند که هدیه آورده اند و از درب


 دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند!!!

 

ملا طبعا از درب دو می وارد شد  و ناگهان خود را در کوچه دید


،همان جایی که وارد شده بود...!

 

این داستان حکایت زندگی ماست.

 

کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم و


 رابطه هایی را آغاز می کنیم، اما وقتی متوجه می شویم


 از آنها چیزی عایدمان نمی شود ،


رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم...

 

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست!

 

عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است.

 

اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های


 ما قید و شرط و تبصره دارد


حساب و کتاب دارد .

 

اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .

 

اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

 

چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد...

[ جمعه 23 فروردین1392 ] [ 18:46 ] [ نوید ]

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!

نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!

آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری

 و برای من تنها یک عشقی!

...
از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود

 که هر شب به آن خیره میشدم!

باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !

قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ،

ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!

و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ،

 و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است

پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ،

 فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ

 روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست

 و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !

سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم

از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ،

میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !

تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی

 دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!

تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !

و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ،

و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !

حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ،

و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !

بر میگردیم به دیروزی که گذشت ،

خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !

و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ،

هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!

[ چهارشنبه 21 فروردین1392 ] [ 3:15 ] [ نوید ]
منـــ از تمامــِ دنیا

فقط آن دایرهـ ے مشکے چشمانـــ تو را میخواهمـــ ،

وقتے کهـ در شفافیتشــ ،

بازتابـــ عکســـ خودمـــ را میبینمـــ ....

[ دوشنبه 19 فروردین1392 ] [ 2:47 ] [ نوید ]

سلام به عزيزاي دلم

عيدتون مبارك اميدوارم سال 92 رو با خوبي و خوشي و 

موفقيت شروع كرده باشين 

و با پيشرفت و سلامتي ادامه بدين

[ یکشنبه 4 فروردین1392 ] [ 18:43 ] [ نوید ]

 

برای خدمت کردن نیازی به داشتن مدرک دانشگاهی نیست.

 

شما ناگزیر نیستید که درباره‌ی افلاطون و ارسطو و یا تئوری انیشتین بدانید؛

 

شما فقط به قلبی سرشار از نیکی و مهربانی و روحی سرشار از عشق نیاز دارید...

 

من به بهانه ی رسیدن به زندگـی، همیشه زندگــــــــــی را کشته ام!



محمود دولت آبادی

  
 

  



برای خودت زندگی کن



زندگانی را آنسان که خود می خواهی زندگی کن



واز این رهگذر است که تو باوفاترین دوست انسان خواهی بود…

 

خلیل جبران

 



[ سه شنبه 15 اسفند1391 ] [ 8:16 ] [ نوید ]

دانشجویی به استادش گفت:


استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش

 

 می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.



استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت:

 

آیا مرا می بینی؟



دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما

 

 باشد مسلما شما را نمی بینم.



استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:

 

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

[ سه شنبه 12 دی1391 ] [ 22:42 ] [ نوید ]


از بیلگیتس پرسیدند از تو ثروتمندتر هم هست ؟

  در جواب گفت بله فقط یک نفر.

 پرسیدند کی هست؟

در جواب گفت :  من سالها پیش زمانی که  اخراج شدم و به تازگی اندیشه های

در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در

 فرودگاهی در

 نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها

 افتاد. از تیتر یک

 روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم

 دیدم که پول خرد

 ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست

روزنامه فروش وقتی این نگاه

 پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت

بردار برای خودت

گفتم آخه من پول خرد ندارم

گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم

 دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم

 باز همون بچه بهم گفت

این مجله رو بردار برا خودت

گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی

 تو هر کسی میاد

 اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

 پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

 به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم

خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه

 بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم

این فرد رو پیدا کنم

تا جبران گذشته رو بکنم

 اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان

 فرودگاه کی روزنامه

 میفروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست

 مسلمانه که الان

 دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره

  ازش پرسیدم منو میشناسی؟

گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا  میشناسدتون

 بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار

چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟

 گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود

حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من

 کردی رو جبران کنم

  جوون پرسید به چه صورت؟

هر چیزی که بخوای بهت میدم

  (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)

  پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

  هرچی که بخوای

  واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من

به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده ام

به اندازه تمام اونا به تو میبخشم

  جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی

 گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟

  گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی

  پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

  جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من

 در اوج نداشتنم به تو

 بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این

 چیزی رو جبران نمیکنه

 اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما

از سر ما زیاد هم هست!

 بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست

جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست

 

 

[ جمعه 26 آبان1391 ] [ 1:48 ] [ نوید ]
ﺣﮑﺎﯾﺖ : ﺷﺒﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﻬﺎ، ﺷﺎﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭ ﺗﻀﺮﻉ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺪﺗﯽ ﮔﺬﺷﺖ، ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ، ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺵ ﺩﯾﺪ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻭ ﺣﯿﺮﺕ؛ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﯼ ﻃﻠﺐ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ، ﻭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺳﻮﺍﻟﯽ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ ، ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻩ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯿﻞ؛ ﺍﺳﺘﺎﺩ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﺮﻏﯽ ﺭﺍ، ﭘﺮﻭﺵ ﺩﻫﯽ ، ﻫﺪﻑ ﺗﻮ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺵِ ﺁﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﺘﺎﺩ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺁﻥ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﺷﻮﻡ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﻣﺮﻍ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺧﻮﺩ، ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻪ !... ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻫﺪﻑ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺁﻥ ﻣﺮﻍ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ، ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﻢ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﻍ ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺨﻢ ﻃﻼ ﺩﻫﺪ ﭼﻪ؟ ﺁﯾﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺸﺖ، ﺗﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﮔﺮﺩﯼ؟ ! ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺳﺘﺎﺩ، ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ ﺁﻥ ﺗﺨﻤﻬﺎ، ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ، ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺎﺵ ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻦ، ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺴﻢ ، ﮔﻮﺷﺖ ، ﭘﻮﺳﺖ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺖ؛ ﮔﺮﺩﯼ. ﺗﻼﺵ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ، ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﻣﻔﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﻮﯼ ﺗﺎ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﻟﯿﺎﻗﺖِ ﺗﻮﺟﻪ، ﻟﻄﻒ ﻭ ﺭﺣﻤﺖِ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﯼ . ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ! ﺍﻭ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﺣﺮﮐﺖ، ﺭﺷﺪ، ﺗﻌﺎﻟﯽ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ، ﻧﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯِ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﺭﺍ
[ جمعه 19 آبان1391 ] [ 14:5 ] [ نوید ]

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی,

اگر کتابی نخوانی,

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی,

اگر از خودت قدر دانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی,

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده ی عادات خود شوی,

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روز مررگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی,

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت,

از احساسات سرکش,

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند,

و ضربان قلبت را تندتر میکنند,

دوری کنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت,یا عشقت شاد نیستی,آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی,

اگر ورای رویاها نروی,

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی.

 

امروز زندگی را آغاز کن !

امروز مخاطره کن !

امروز کاری کن !

نگذار که به آرامی بمیری !

شادی را فراموش نکن.

   شعر از پابلو نرودا - ترجمه احمد شاملو

[ پنجشنبه 16 شهریور1391 ] [ 11:16 ] [ نوید ]

درد را از هر طرفش که بخوانی درد است ،

 

دریغ از درمان که عکسش نامرد است

 

این روزها به هر کی پر و بال بدی به جای

 

 اینکه باهات پرواز کنه ، واست دم در میاره

  

روی هر کسی که دست گذاشتیم .....

 

روی ما پا گذاشت

  

گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس بشه ،

 

 نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت بشه

  

نه آن باش که از تو سیر شوند نه آن باش

 

 که بر تو شیر شوند

  

وقتی زندگی رو از یخ می سازی ، برای

 

آب شدنش گریه نکن 

  

وقتی ارزش ها عوض می شوند ......

 

عوضی ها با ارزش می شوند

  

کاش یک جایی زندگی می فروختند،

 

 آنهم به شرط چاقو

[ دوشنبه 16 مرداد1391 ] [ 19:3 ] [ نوید ]

داستان کوتاه فن زندگی

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع

شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد .

 پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد

 استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند

فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند .


در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در

 عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد .

 بعد از ۶ ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر

 برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش

 داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار

 کرد . سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان

اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده

 از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ،

آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و

به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک

 از استاد راز پیروزی اش را پرسید . استاد گفت :

 ” دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی

 مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه

 راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود

 که تو چنین دستى نداشتی

یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود

به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی . 

راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ،

 بلکه استفاده از ” بی امکانی ”

به عنوان نقطه قوت است .

 

[ یکشنبه 4 تیر1391 ] [ 19:43 ] [ نوید ]



خدا رحمتش کنه

جمله هاش هم مثل خودش خاص و خواستنیه

با حوصله بخونین

 

بسیار زیبا از مرحوم حسین پناهی

❤♡❤❤♡❤♡❤

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

 

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن

 

تمام دردها یش شده ایم

 

 

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤

* *

*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*

*دیگر گوسفند نمی درند*

*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*

* *

*❤♡❤♡❤♡❤❤♡❤♡❤

 

* *

*مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... ! *

* از همان زماني كه جاي " تو " به " من "

گفتي : " شما " *

*فهميدم *

*پاي " او " در ميان است ...*

* *

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤❤♡❤♡❤♡❤♡❤

 

**

**اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ،

 

اشک خیلی حرف دارد!!!*

**

❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤

 

* *

*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن

 

 زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*

* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *

*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *

*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *

*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *

*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *

*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*

 

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤❤♡❤♡❤♡❤♡

 

* *

*این روزها به جای" شرافت" از انسان ها *

* فقط" شر" و " آفت" می بینی !*

* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

* *

*راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!

"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب*

* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡

 

* *

*می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ *

*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *

*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...*

* *

♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡

 

* *

*وقتی کسی اندازت نیست *

* دست بـه اندازه ی خودت نزن...*

* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

* *

*این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

 

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ،

 

بــی‌دار ، بــی‌یار ،

 

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

*

*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ،

 

 بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

 

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ،

 

بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

 

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *

 

*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......*

* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

*ماندن به پای کسی که دوستش داری *

* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*

* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤❤♡❤♡❤♡❤♡

 

*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*

* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...*

* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

* *

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!*

**

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡

 

*مگه اشك چقدر وزن داره...؟ *

*که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...*

* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤❤♡❤♡

 

* *

*من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*

* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *

* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*

*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!*

 

 

[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 19:49 ] [ نوید ]

دل اگر بستی ، محکم نبند ، مراقب باش گره کور نزنی ، او میرود ،

 تو میمانی و یک گره کور . . .



پاهایم را که درون آب می زنم ، ماهی ها جمع می شوند


شاید این ها هم فهمیده اند / عمری “ طعمه روزگار” بوده ام . . .





به تعدادی جانورشناسِ ماهر برای توجیه رفتار بعضی‌‌ها نیازمندیم . . .

روانشناسی‌ دیگه نتیجه نمیده !





آنان که بودنت را قدر نمی دانند ، رفتنت را “ نامردی ” میخوانند
. . .



مشکل اینجاست که ما از هر کرمی انتظار پروانه شدن داریم . . .



اگه آشغالی حداقل قابل بازیافت باش !





بیچاره آسمان !

دلش به خورشیدى خوش است که هر روز دورش میزند . . .




بعصی ها یار نیستند ! بارن
!

وقتی که میرن ، آدم احساس میکنه ” سبک ” شده . . . !




چه خنده دار که ناز را میکشیم !

آه را میکشیم !

انتظار را میکشیم !

فریاد رامی کشیم !

درد را میکشیم . . .

ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم

که بتوانیم دست بکشیم . . .




عاشقی شور نمی خواد !

شعور میخواد . . .



رمز آرامش اینه که : منتظر کسی نباشی ؛ که منتظرت نیست . . . !



تو نیامده بودی که جای خالیت را پر کنی ،

 

آمده بودی ببینی من با جای خالیت چه می کنم . . .



محصولها را که برداشت میکنند ،

 

بیچاره مترسکها که فراموش میشوند . . .





کسی که یک بار رفته ، اگر هم برگرده ،

یادت باشه که دیگه راهِ رفتن رو یاد گرفته . . .

 

[ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ 19:51 ] [ نوید ]


بنام خدا

 

 

اميدوارم در سال جديد لبتون  هميشه

 

خندون باشه!

 

 

دستاتون هم بجز در خونه خدا جلوي هيشكي

 

دراز نشه!

 

 

 

خونه دلتون هم هميشه بهاري باشه!

 

 

سايتون هم بالاي سر خانوادتون باشه

 

و كنار هم خوش و خرم باشيد!

 

 

 

 

جيبتون پرازپول !

 

 

سفره ي خونتون هم رنگينتر از

 

سالهاي گذشته!

 

 

 

 

غم هم تودلتون راه پيدا نكنه!

 

 

منو هم ازدعاي خيرتون محروم نكنيد!

 

 

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 19:3 ] [ نوید ]

" جملات بسيار زيبا و قابل تامل "

 
ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .
 
 ..........................................................................
 
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!


یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .
 
 ..........................................................................
 
خوبی بادبادک اینه که


می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده


ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده . . .
 
 ..........................................................................
 
با کسی زندگی کن که مجبور نباشی


یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .
 
 ..........................................................................
 
انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛


بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد،

 

اما می تواند داشته باشد . . .
 
 ..........................................................................


 
مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از ان گل ها

 

دوست داشتنی ترند . . .
 
 ..........................................................................
 
تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند . . .
 
 ..........................................................................
 
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت

 

خودش هزار رنگ است . . .
 
 ..........................................................................
 
دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند


ولی هرگز خواب هم را نمی بینند . . .
 
 ..........................................................................

 
اگر گیاهان صدایی نداشته باشند


به معنای آن نیست که دردی ندارند . . .
 
 ..........................................................................
 
اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد


باور محال بودنش را عوض کن . . .
 
 ..........................................................................
 
برنده می گوید مشکل است ، اما ممکن


و بازنده می گوید ممکن است ، اما مشکل . . .
 
 ..........................................................................


 
آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم،

 

 هیچ دشمنی نمی تواند . . .
 
 ..........................................................................
 
حتی اگر بهترین فرد روی کره زمین هستید به

 

خودتون مغرور نشوید


چون هیچ کس از شخصی که ادعا می کند

 

خوشش نمی آید . . .
 
 ..........................................................................
 
من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم


هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام . . .


"بیل گیتس"
 
 ..........................................................................
 
تنها راه کشف ممکن ها ، رفتن به ورای غیر ممکن ها است . . .


(آرتور کلارک)
 
 ..........................................................................
 
ژوبرت :


" برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ،


اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ،

 

احتیاج به جوانی دارم " . . .
 
 ..........................................................................
 
دوست تو کسی است که هرگاه کلمه "حق" از تو شنید ،

 

 خشمناک نشود . . .
 ..............................


بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش


امید هیچ معجزی ز مرده نیست ،

 

زنده باش . . .
 

 ..........................................................................
 
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار


و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت . . .
 
 
 ..........................................................................
  
 
 
مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند

 


و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند . . .
 
 ..........................................................................


 
دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد ،

 

ترکش نکرد . . .

 ..........................................................................

  
زندگی قانون باور ها و لیاقتهاست ، همیشه

 

باور داشته باش


لایق بهترین هایی . . .
 
 ..........................................................................


 
اگر مایلید پیام عشق را بشنویم ، بایستی خود نیز

 

 این پیام را ارسال کنیم . . .
 
 ..........................................................................


 
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ،

 

آسمان را دریاب . . .

 ..........................................................................
 
زندگی یعنی :


ناخواسته به دنیا آمدن


مخفیانه گریستن


دیوانه وار عشق ورزیدن


و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد

 

و منطق نمیپذیرد ، مردن . . .

 ..........................................................................
 
زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است


هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید ،

 

 زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند . . .
 
 ..........................................................................


 
آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را

 

به حساب حماقت‌شان نگذارم . . .
 
 ..........................................................................
 
پیروزی یعنی :


توانایی رفتن از یک شکست ، به شکستی دیگر


بدون از دست دادن اشتیاق . . .
 
 ..........................................................................


 
مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند


اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست
 
 ..........................................................................
 
کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ،

 

و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد . . .


  
 ..........................................................................


 
زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره !

 

[ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 20:42 ] [ نوید ]
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم.


 در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه
 

کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم،
 

 به ياد ويلان مي‌افتم ...


ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا،


 جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان،


 اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع
 

 مي‌کرد به حرف زدن ... 



روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره


 برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت 


چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

 

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم


 ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ


 مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 


من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم،


 او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار


 کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم،


 ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود


 و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او


 خداحافظي کنم
 

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت
 
 
پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و
 
 
سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 
 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم،
 


 به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم
 


 تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 



بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم،


 بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم
 


همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 
 


ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود
 


 به من، ادامه داد
 


تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 
 


گفتم: نه ! 
 

 
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ 
 


گفتم: نه ! 
 

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ 
 

گفتم: نه ! 
 

 

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
 


گفتم نه
 


گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي
 
 
 تا سورپرايزش كني؟
 


گفتم: نه !
 
 

گفت: اصلا عاشق بودي؟
 


گفتم: نه


گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
 


گفتم: نه ! 


گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 
 


با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 



ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز
 
 
و سنگين .... 



حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم.


 به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود.


 ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. 


جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 



ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
 


جواب دادم: نه ! 
 


ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
 


هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و
 
 
 يا ديوانگي بگذراني، 
 


از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر
 
 
به تو باز نميگردد

 
زندگي كوتاه است، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، 
 


واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه
 


 باعث خنده ات ميگردد را رد نكن
[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 21:57 ] [ نوید ]
 


اینجا در دنیای من گرگها هم

 

افسردگی مفرط گرفته اند

 

دیگر گوسفندی نمی درند،

 

به نی چوپان دل می سپارند

 

و آواز گریه سر می دهند

 


[ جمعه 30 دی1390 ] [ 18:20 ] [ نوید ]

 

گريه هم با من دگر نامهرباني مي کند

 

قلبم اما گريه هايش را نهاني مي کند

 

اشک تنها مونس شبهاي تارم بود و  بس

 

اشک هم با غم دگر اما تباني مي کند

 

بلبلي در زير باران نگاهم لانه داشت

 

اينک اما جغد شومي نغمه خواني مي کند

 

باغ قلبم از هجوم درد ها پائيز شد

 

قصه هم در آن به شادي باغباني مي کند
 

 

دلم براي کسي تنگ است كسي كه خالي وجودم

 

 را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي


دلم براي کسي تنگ است


کسي که بي من ماند کسي که با من نيست

 

 

مرا بادآفريد تو را باران تو را باد برد مرا باران خاطراتم

 را مي بندم امروز مثل هميشه ديروز خوبي

 نخواهد بود تو در انتظار باد مردي ومن در انتظار باران

 وفردا نه باد خواهد آمد نه باران

 

[ سه شنبه 3 آبان1390 ] [ 20:3 ] [ نوید ]
سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود

 

بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود

 

که افق در پی وسعت آن گم می شد...

 

به تو می اندیشم...

 

به تو که حادثه ای در پس فردای منی...

 

به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...

 

به تو می اندیشم

 

مثل اندیشه یک برگ به گل

 

مثل پروانه به شمع

 

مثل عابد به عبادت

 

مثل عاشق به زیارت

 

و چه زیباست صدایت

 

و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...

 

و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...

 

و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...

 

 دوستت میدارم

 

از همین نقطه خاکی تا عرش ....


[ سه شنبه 19 مهر1390 ] [ 7:10 ] [ نوید ]

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!!

بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدم؟!!!؟

[ سه شنبه 19 مهر1390 ] [ 7:9 ] [ نوید ]

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه


فروکنی؟ میشه بیای و به


دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟


روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.


تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش


پر شده بود.


ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.


آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.


گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم،


چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟


فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد


و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:


باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه


شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.


بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم،


هرچی خواستم بهم میدی؟


دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود


گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.


ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم،


نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.


بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟


نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.


و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.


در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه


رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن


عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد.


انتظار در چشمانش موج میزد.


همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت،


من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.


تقاضای او همین بود.


همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه.

یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.

نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت،

فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.



گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟


ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.


خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟


سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون


شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟


آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی

تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟


حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.


مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟


آوا، آرزوی تو برآورده میشه.


آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد


و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .


صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم.


دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه

شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم


دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.


در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با


صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.


چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون


موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.


خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون


آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا


فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با


دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق


خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش

نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی

شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید


هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن


مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که


ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما،

حتی فکرشو هم


نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .


آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند


هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.


سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن.


فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی

که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟


خوشبخت ترین مردم در روی این


کره خاکی کسانی


نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن.


آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو


بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

[ یکشنبه 10 مهر1390 ] [ 7:11 ] [ نوید ]
دلیل بارش باران.....
 
نهایت عشق اوج باور و سر حد احساسی آسمانی است ..

وقتی نسیم عشق دستهای سپید ابر های عاشق را

 به دست هم می سپارد

به یمن این پیوند پاک وجودشان اشک شوق می ریزد
 
 
hamtaraneh.com
 
 
امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را

 از دور دستها احساس کردم...
 
پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .
 
پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد.
 
پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم....

بوی پاییز می آید...
 
 
hamtaraneh.com


باز باران بارید ،



خیس شد خاطره ها ،



مرحبا بر دل ابری هوا ،



هر کجا هستی باش ،



آسمانت آبی ،



و تمام دلت از غصه دنیا خالی


[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 7:13 ] [ نوید ]

جملات بي نظير از بزرگان


ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم.

 زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!



لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود،

می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود،

شکست دهد. ((نارسیس))


مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،

خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.

 "جورج برنارد شاو"


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد

 ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد

و این مشکل است زیرا او دیگران را

خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(
مونتسکیو)


دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.

 نه به خاطر مردمان شرور،

بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند

و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.*


انیشتین


بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......


نلسون ماندلا


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم

که برخی دیگر حسرتش را


مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....


مرد به این امید با زن ازدواج میکند

که زن هیچگاه تغییر نکند ،

زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند

و همواره هر دو ناامید میشوند.


"
آلبرت انیشتین


جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»،

از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی

که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند،

جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند.

«نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم


خود فریبی به این صورت بیان شده است

که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید،

در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.


چارلز استیون هامبی

 

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.

با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی

در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.

 الیزابت استون



می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟

همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.

جی.‌ام. بری


شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با

اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی

را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.

الکس تان



دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله

بی استعدادی آنها را آشکار می کند


انتوان چخوف



بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست

و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست .

و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست

 و در آن دنیا بفهمم که هست .
آلبر کامو 


 
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند،

خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد

باید در تخریب مملکتش بکوشد.


پروفسور حسابی 


 
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در

همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است


 
ویل دورانت   


 
مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله 

از دفتر خاطرات یک دیکتاتور 


 
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ،

 شاید امید تنها دارایی او باشد .

 ارد بزرگ 




وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن،

 چون وقتی که داری سقوط میکنی

از کنار همین آدمها رد میشی

[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 10:38 ] [ نوید ]
درباره وبلاگ

اشکی که بی صداست

پشتی که بی پناست


دستی که بسته است

پایی که خسته است


دلی که عاشق است

حرفی که صادق است


شعری که بی بهاست

شرمی که اشناست


دارایی من است

ارزانی شماست
×××××××××××××

مهم این نیست که :

کی باشیم

کجا باشیم ،

چرا باشیم

چطور باشیم

مهم اینه که :

با هم باشیم

به یاد هم باشیم

برای هم باشیم


××××××××××××

اگر بهترین دوستم نیستی

,لاقل بهترین دشمنم باش

اگر غم خوارم نیستی

,لاقل بزرگترین غمم باش

هر چه هستی همیشه

بهترین باش

چون بهترین ها همیشه

در یاد خواهند ماند

پس در بدترین خاطره هایم

بهترین باش