|
پندهای زندگی | ||
|
دلــم خانه ی اجــاره ای نبــود... كه بیای و اجــاره كنی
[ شنبه 7 اردیبهشت1392 ] [ 0:29 ] [ نوید ]
دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید! ![]() دنیا پــــــــــــر است از پلیدی
نه به خاطر وجود آدمهای "بد"
به خاطر سکوت آدم های
"خوب" ... ...
[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ 19:21 ] [ نوید ]
چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری :
مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند .
وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد میشوند و از درب دیگر دعوت شدگان .
ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد میشوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند!!!
ملا طبعا از درب دو می وارد شد و ناگهان خود را در کوچه دید ،همان جایی که وارد شده بود...!
این داستان حکایت زندگی ماست.
کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم و رابطه هایی را آغاز می کنیم، اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم...
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست!
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است.
اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد حساب و کتاب دارد .
اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .
اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.
چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد... [ جمعه 23 فروردین1392 ] [ 18:46 ] [ نوید ]
نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم! و برای من تنها یک عشقی! که هر شب به آن خیره میشدم! ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند! و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها ! از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت ! دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم! و به عشق این خیالات دیوانه میشوم ! و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم ! خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست ! هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید! [ چهارشنبه 21 فروردین1392 ] [ 3:15 ] [ نوید ]
منـــ از تمامــِ دنیا فقط آن دایرهـ ے مشکے چشمانـــ تو را میخواهمـــ ، وقتے کهـ در شفافیتشــ ، بازتابـــ عکســـ خودمـــ را میبینمـــ ....
[ دوشنبه 19 فروردین1392 ] [ 2:47 ] [ نوید ]
سلام به عزيزاي دلم
[ یکشنبه 4 فروردین1392 ] [ 18:43 ] [ نوید ]
برای خدمت کردن نیازی به داشتن مدرک دانشگاهی نیست.
شما ناگزیر نیستید که دربارهی افلاطون و ارسطو و یا تئوری انیشتین بدانید؛
شما فقط به قلبی سرشار از نیکی و مهربانی و روحی سرشار از عشق نیاز دارید... من به بهانه ی رسیدن به زندگـی، همیشه زندگــــــــــی را کشته ام! محمود دولت آبادی
برای خودت زندگی کن زندگانی را آنسان که خود می خواهی زندگی کن واز این رهگذر است که تو باوفاترین دوست انسان خواهی بود…
خلیل جبران
[ سه شنبه 15 اسفند1391 ] [ 8:16 ] [ نوید ]
دانشجویی به استادش گفت:
می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
آیا مرا می بینی؟
باشد مسلما شما را نمی بینم.
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید! [ سه شنبه 12 دی1391 ] [ 22:42 ] [ نوید ]
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟ در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم آخه من پول خرد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟! پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره ازش پرسیدم منو میشناسی؟ گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟ گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم جوون پرسید به چه صورت؟ هر چیزی که بخوای بهت میدم (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید) پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ هرچی که بخوای واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده ام به اندازه تمام اونا به تو میبخشم جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟ گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟ جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست
[ جمعه 26 آبان1391 ] [ 1:48 ] [ نوید ]
ﺣﮑﺎﯾﺖ :
ﺷﺒﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﻬﺎ، ﺷﺎﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭ ﺗﻀﺮﻉ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ
ﺯﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ.
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺪﺗﯽ ﮔﺬﺷﺖ، ﺗﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ، ﺑﺎﻻﯼ
ﺳﺮﺵ ﺩﯾﺪ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻭ ﺣﯿﺮﺕ؛ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ
ﺯﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ
ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﯼ ﻃﻠﺐ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ، ﻭ
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺳﻮﺍﻟﯽ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ ، ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻩ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯿﻞ؛ ﺍﺳﺘﺎﺩ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﺮﻏﯽ ﺭﺍ، ﭘﺮﻭﺵ ﺩﻫﯽ ، ﻫﺪﻑ ﺗﻮ ﺍﺯ
ﭘﺮﻭﺭﺵِ ﺁﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﺘﺎﺩ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ
ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺁﻥ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﺷﻮﻡ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﻣﺮﻍ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﺯ
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺧﻮﺩ، ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻪ !... ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻫﺪﻑ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺁﻥ ﻣﺮﻍ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ، ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﻢ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﻍ ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺨﻢ ﻃﻼ ﺩﻫﺪ ﭼﻪ؟
ﺁﯾﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺸﺖ، ﺗﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﮔﺮﺩﯼ؟ !
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺳﺘﺎﺩ، ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ ﺁﻥ ﺗﺨﻤﻬﺎ، ﺑﺮﺍﯾﻢ
ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ، ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺲ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺎﺵ !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻦ، ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺴﻢ ، ﮔﻮﺷﺖ ، ﭘﻮﺳﺖ
ﻭ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﺖ؛ ﮔﺮﺩﯼ.
ﺗﻼﺵ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ، ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ،
ﻣﻔﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﻮﯼ
ﺗﺎ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﻟﯿﺎﻗﺖِ ﺗﻮﺟﻪ، ﻟﻄﻒ ﻭ ﺭﺣﻤﺖِ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﯼ .
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ !
ﺍﻭ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﺣﺮﮐﺖ، ﺭﺷﺪ، ﺗﻌﺎﻟﯽ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ،
ﻧﻪ ﺍﺑﺮﺍﺯِ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼ ﺭﺍ
[ جمعه 19 آبان1391 ] [ 14:5 ] [ نوید ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||