|
تجربه خدا اميد سنگ صبور سنگ مرمر بنويس گل + نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385 0:37 توسط نوید |
7.در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي. 8. زندگي آن نيست كه هر چه مي خواهيد داشته باشيد، بلكه آن است كه هر چه را داريد، بخواهيد + نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385 0:35 توسط نوید |
خدايا رفتن بي همراه خدمت بي نان عشق بي هوس عطا كن + نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385 0:23 توسط نوید |
آنکه در تنها ترين تنهاييم تنهايم گذاشت دلي دارم که از تنگي در او جز غم نمي گنجد غمي دارم ز دلتنگي که در عالم نمي گنجد بر روي دروازه هاي قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق امد و گفت: بي سوادم! کاش معشوق ز عاشق طلب جان ميکرد با کسي زندگي نکن که مي توني باهاش زندگي کني + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:16 توسط نوید |
خدايا به هرکه دوست مي داري بياموز آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی بيهوده مرا چشم براه کردی و رفتی آن کاخ اميدی که بنا کردم از عشقت خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود پس چرا شهر دلم را تو رها کردی و رفتی در توانم نبود دوری و هجر تو عزيز گو که خواب است که اينگونه جفا کردی و رفتی دلم را جز تو كس دلبر نباشد به جز شور توام در سر نباشد دل من را تو عمدا ميكني تنگ كه تا جاي كس ديگر نباشد + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:15 توسط نوید |
نمی دونم چه دردی داری ای دل که هرشب تا سحر بیداری ای دل گلت را شاید از غمها سرشتند که از خود هم تو در آزاری ای دل خدایا این غم از جونم جدا نیست ز دردم قلب یاری آشنا نیست دلم می خواد به صحرا پا بذارم که اینجا در دل مردم صفا نیست دل دیونه ام دیونه تر شد بیا با من از این عالم به در شو خبر ها جز غم و حسرت ندارم بیا با من ز دنیا بی خبر شو نه دیگر از محبت ها نشونی نه پیدا میشه ای دل همزبونی خوشا هرکه یارش بی وفا بود خوشا تنهایی و دشت و جنونی شاعر اردلان سرفراز - خدایا هرکه با من آشنا شد نمی دونم چرا از من جدا شد روز اول که اومد با وفا بود وقتی نازش کشیدم بی وفاشد باز سحر اومد ، آفتاب در اومد با خنده گل شب به سر اومد که در زیبایی و خوبی نشونه بگوئید بیش نرنجونه دلم رو که آهم سرد تر از باد خزونه عماد رام - + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:15 توسط نوید |
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را سه جمليه زيبا : 1- اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکره اولش ميافتي. 2- لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوقه وصال است و در وصال بيم فراق 3-آغازه کسي باش که پايان تو باشد بوديم کسي باور نداشت که هستيم پس نباشيم تابدانندکه بوديم. تصميم شبيه به مار ماهي است گرفتن ان آسان ولي نگه داشتنش دشوار است. رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟ دوست داشتن شنا در درياست ولي عشق غرق شدن در دريا + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:14 توسط نوید |
گوهر خودرامزن برهرسنگ ناقابلي همواره به خاطر بياور که در اوجي معين ديگر ابري نيست. اگر زندگيت ابري است به اين دليل است که روحت انقدر که بايد بالا نرفته است... سکوت دوستي است که هرگز خيانت نمي کند از اينکه زندگي شما تمام شود نترسيد ٬ + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 15:14 توسط نوید |
خواب می خوابم تا تورا خواب ببینم بیشتر می خوابم تا تورا همیشه ببینم گر بدانم مردگان هم خواب می بینند می میرم تا تورا همیشه خواب ببینم + نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385 12:3 توسط نوید |
یه روز بچه ها روی تابلوی کلاس نوشتن: هیچ چیز ارزش ماندن ندارد و هیچ چیز ارزش دوست داشتن ندارد، چرا که عشق سوء تفاهمی است که با یک متاسفم به پایان می رسد....
به نظرم قشنگ اومد،توی کتاب ریاضیم نوشتمش اما هیچ نفهمیدم یعنی چی!!!! اما اون روزی که برای اولین بار وقتی بهش گفتم چرا می خوای تنهام بذاری؟ بهم گفت: (( اشتباه کردم)) تازه فهمیدم اون جمله یعنی چی................. حالا می فهمم که ((هیچ چیز ارزش دوست داشتن نداره)) + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 16:44 توسط نوید |
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که از خاک سرشتند گلشان سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 16:32 توسط نوید |
هرگز به دوستانت كاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند - لوگان پارسال اسميت -جامعه مثل آب نمک است شنا كردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است - سايمن استرانسکي ازدواج مكالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد - رابرت لويي استيونسن * خدايا مرا درياب که دل دريايي من بي تو مرداب است. پندي برگرفته يک جمله آدما مثل کتابن برگرفته ازمطالب جالب از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... مشعل و آب بر گرفته از مطالب جالب هميشه يادت باشه چيزايي رو كه امروز داريشايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات...! پس سعي كن هميشه قدر اون چيزيرو كه امروز داري خوب بدوني + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:9 توسط نوید |
داستاني زيبا : روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست آدما مثل کتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... مشعل و آب فرامش نکنيد دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . يک جمله هميشه يادت باشه چيزايي رو كه امروز داريشايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات...! پس سعي كن هميشه قدر اون چيزيرو كه امروز داري خوب بدوني از آتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت:از من سوزان تر است. از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت:از من زيباتر است. از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت:از من عاشق تر است. از خودش پرسيدم محبت چيست؟ گفت:نگاهي بيش نيستم...! + نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385 15:7 توسط نوید |
آري آغاز دوست داشتن است |